غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
171
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و ببعضى از مقربان توسل جسته ايلچى بآنولايت ميبرد تا مهمش را كفايت ميكرد و با آنكه در هريامخانه قرب پانصد سر اسب مىبستند گاهى كثرت اينطايفه به جائى ميرسيد كه آن الاغان بسوارى ايشان وفا نمىنمود لاجرم هرايلچى كه در اثناء راه بگله اسبى رسيدى يا بكاروانى بازخوردى الاغ گرفته سوار شدى و بسيار بودى كه ايلچيان در صحرا و بيابان اسبان سادات و قضاة و علما را كه متوجه اردو بودندى بگرفتندى و آن زمرهء واجب التعظيم در مواضع مخوفه پياده و تنها ماندندى و اين مهم بدانجا انجاميد كه طبقهء از راه زنان خود را به صورت ايلچيان بمسافران نموده الاغان ايشان را با رخوت مىگرفتند و بهر طرف ميخواستند ميرفتند و گاهى ايلچيان حقيقى نيز به مجرد رگفتن الاغان قانع نميشدند و بهر قريه و خيل خانه كه ميرسيدند باضعاف آنچه قوللقه دستورى ايشان ميشد از مردم علوفه ميستاندند و قوللقچيان ايشان جامه و عمامه بيچارگان ميربودند و چون هركس از ايلچيان نوكر بيشتر ميداشت مهم او در ولايت زودتر كفايت ميشد آن زمرهء بسعى بسيار جمعى كثير از رنود و اوباش با خود ميبردند بحيثيتى كه بعضى از ايلچيان كه ايلخان و نوئينان او را نمىشناختند و بمصلحت جزوى مهمى به جائى ميرفت دويست سيصد سوار همراه مىداشت و معارف آنطايفه را قرب هزار سوار ملازم ميبودند و احيانا چنان واقع ميشد كه در شهرى بر سر ديوان نزديك به دويست صندلى جهت جلوس ايلچيان مينهادند و حاكم ميگفت كه هرمهمى را كه در سرانجام آن قدغن بيشتر است بيشتر بسازيم هريكيك از ايلچيان ميگفتند كه بغايت ضرورتست و بدين سبب ميان ايشان نيران نزاع ملتهب گشته هركس غالب مىآمد داروغه را از تشدد ديگران نجات ميداد و اكثر ايلچيان بىاز آنكه كار ايشان سامان يابد بازميگشتند و بدين جهته اختلال در امور ملك و مال پديد مىآمد و بزرگترين ضررها كه از ممر ايلچيان بمردم ميرسيد آن بود كه رئيسان ولايات ايشان را در خانهاى مزارعان و محترفات فرود مىآوردند و آن مغولان نامسلمان هرچه در آن خانها ميديدند از فروش و اوانى و خوردنى و پوشيدنى ملك خود تصور كرده تصرف مينمودند و گاهى دست بزن و فرزند مستمندان دراز كرده ابواب فسق و فساد ميگشودند نقلست كه نوبتى پيرى صاحب ناموس بسر ديوان حاكمى رفته به زبان عجز و نياز گفت كه اى امرا و وزرا من مردى پيرم و عورتى جوان دارم و پسران من كه زنان جميله دارند به سفر رفتهاند و عيال خود را در منزل من گذاشتهاند و مرا دختران نيز هستند و چندگاه شد كه جماعتى از ايلچيان خوب صورت در خانه من فرود آمدهاند و آن نسوان را مىبينند و مرا ميسر نميشود كه پيوسته در خانه بوده محافظت احوال ايشان نمايم و بعضى ديگر از مسلمانان را نيز همين بليه واقع است اگر چند سال ديگر حال برينمنوال باشد حلالزاده درين مملكت كم پيدا شود و بدانيد كه در عهد يكى از سلاطين سلجوقى در نيشاپور به همين دستور اتراك بيباك در سرايهاى رعايا فرود آمده بودند روزى تركى طمع در نوعروس صاحب خانه كرده او را گفت برو و اسب مرا آب ده آن مرد چون بر غرض آن مفسد مطلع بود به آن سخن التفات ننمود و ترك بايذاء او مشغول گشته آخر الامر نو عروس